واقعا از دست خودم خستم...خیلی وقته این حالو دارم و هیچ کاری هم نمیکنم برای تغییر...اینکه میتونم برای ی استخدامی تلاش کنم و نمیکنم خودمو ب هر راهی میزنم برا اینکه خودمو درگیر درس و مطالعه نکنم.اینکه تابلو فرش چن سال مونده رو دارو ولش میکنم ب امون خدا.گاهی بزور خودمو وادار میکنم یکی دو رج ببافم...اینکه هیچوقت برا رسیدن ب اونی ک میخواستم تلاش نکردم تا از دستش دادم...اینا همه چ معنی میده....من نظام افراط و تفریطی رو انگار همیشه داشتم در درونم...ن ب دوران مدرسه ک یکسره در حال درس خوندن بودم و از استراحت فراری بودم ن به الان که خودمو بخواب میزنم برای فرار از مطالعه....ن اونموقع درست بود شیوم ن الان....نمیدونم چرا اینقدر ساکنم...چن وقته فک میکنم نیاز ب ی مشاور خوب دارم کسی ک دردمو بفهمه و بهم راه رهایی از این همه احساس بد رو نشون بده....کسی ک کمکم کنه درون خودم و همه جوره ب تعادل برسم....حس میکنم کل زندگیم در حال فرارم....حس میکنم ی چیزی در درونم من رو وادار ب فرار میکنه....من باید چیکار کنم؟!
برچسب:
نویسنده: مهسا میرزایی